تبليغاتX
از پیله تا پروانگی

باور کنید شما هم

 

 

باور میکنم که اینجا آخر دنیا نیست (1)

پاییز که توی فصلهای دنیا کارت ورود میزند،

یخهای نوشتن و احساس و پروانگیهایم آب میشود دوباره

لبریز و سرشار از عشق میشوم ، و دنیا معشوق بی مثال دیوانگیهایم.

همین که تو عاشق منی برایم کافیست تا عاشق خودم شوم

میدانم که آفریدنم عین خیس کردن چند استکان برنج اضافی برای محض احتیاط نبوده

بوده؟؟؟ (2)

پس یک روزی تو، تویی که بزرگی

تویی که خدایی، تویی که توی کلمات حقیر من قابل وصف نیستی برای آفریدن من ( فقط من)

فکر کردی و تصمیم گرفتی.

این یعنی من ارزش فکر کردن و به وجود آمدن را داشته ام.

اگر بدانم آنجا که آمدم دستهایم را رها نمیکنی تا بترسم.

زودی میآیم پیشت .

نه نه

فکر نکن از دنیا سیرم

فکر نکن نامیدم

یا توی این دنیا کسی یا کسانی نیستند که دلتگشان شوم ، نه.

اما عشق من ، توی این دنیا نیست خدای خوبم . من به عشق زمینی ها راضی نمیشوم.

باور کن مال این دنیا نیستم زیاد ، چون

.

.

.

.

.

باور کرده ام که اینجا آخر دنیا نیست

 

پ.ن (1) : شما هم باور کنید خیلی آمدم تا بنویسم اما دستم به کیبورد نرفت

پ.ن (2) : این از آن جمله هاییست که شاید 100 ساله بعد بگویند قدیمی ها گفته اند.

( بی زحمت اگرآن وقتها عمرتان به دنیا بود بگویید که من گفته ام این جمله را)

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 8 آذر1388 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت


این روزها

 

این روزها خیلی چیزها را زیاد فهم نمیکنم

نمیدانم

شاید گاهی بعضی آدم ها زیاد حرف میزنند

شاید هم حرف زیاد میزنند

چقدر بعضی چیزها برای بعضی آدمها مهم است

حتی مهمتر از بعضی آدمها

بعضی کارها ارزش رنجاندن بعضی آدمها را ندارند

عین مدام چیزی را تکرار کردن و تکرار تر کردن.

ولی بعضی آدمها نمیدانند بعضی کارها که هیچ ؛ بعضی حرفها هم بعضی آدمها را میرنجاند

حس کردید گاهی توی اوج شلوغی یک اتاق چقدر میشود آرام بود؟؟؟

عین اینکه رخت خوابها هنوز روی زمین پهن باشد

 و تو روی مبل راحتیه کنار پنجره لم داده باشی و قهوه بخوری.

شاید هم سهراب بخوانی.

باور کنید اینکه دستتان را بکنید زیر تخت و از بین لباسها و کتابهای تاریخ و زبان و کامپیوتر,

و ته مانده ی پفک دیروزو کش سر گم شده تان که یک هفته بود دنبالش میگشتید

 یک بسته آدامس نیمه خورده پیدا کنید و بخورید

لذت بخش تر از برداشتن و خوردن آدامس از جیب مرتب و منظم کیفتان

 که همیشه فقط آدامس تویش میگذارید است

حتی این را هم نفهمیدم که چه لزومی دارد که

 بعضی (1) لباسها را که اصلا نیاز به تا کردن ندارند باید تا کرد؟؟

یا اینکه چرا استاد برای سوالهایی که دانشجو ها سر کلاس تنظیم

 از او میپرسیدند هی سرخ و سفید میشد؟؟؟ (2)

 

پ.ن

 

1 - اسم بعضی لباسها برای آوردن در بعضی جاها مناسب نیست

2 – سرخ و سفید شدن مهم نیست , شخص سرخ و سفید شونده مهم است

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


بوی تن تو ..... شاید

 

 

دم

.

بازدم

.

دم

.

بازدم

.

راننده يه بند داره غر ميزنه به ملّت و دولت و مردم.

چقدر بد اخلاقه.

كي ميرسيم پس؟؟

بچه هه كه اون پشت نشسته فكر كنم ده باري اين سوالو از مادرش پرسيده .

((  تو دلم واسه دهمين بار ميپرسم .. اه كي ميرسيم پس ))

آسمونم كه امروز گرفته .

.

دم

.

بازدم

.

دم

 

.................اين بو خيلي آشناست واسم

بوي عطر تو ميپيچه تو دماغم يهو

برميگردم صندليه عقب و نگاه ميكنم ولي نيستي.

بچه هه ديگه صداش نمياد

نگاش كه ميكنم شكلاتو توي دستش محكم تر ميگيره.

شايد تو دلش ميگه

زيادم بد نيست كه يه كم ديرتر برسيم

يه چشمك بهش ميزنم و بر ميگردم جلو

راننده زيادم بد اخلاق نيست

فقط شايد كمي خستست

آسمون به نظرم آبي تر مياد .

.

چه روز قشنگي.

 

دم

.

دم

.

دم

 

دم

.

.

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 2 تیر1388 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


عشق واقعی

 

نشسته روبروم و زل زده تو چشام . تا سر حد مرگ ميپرستمش ،

 واسه خاطرش حاضرم جونم رو هم بدم ، نگاه ميكنم تو چشماي عاشقش و ياد اون روز ميوفتم ...

.

.

تازه بارون بند اومده بود ، خيابون بوي تازگي ميدادء بوي زندگي . توي افكار شاعرانه ي خودم بودم كه... 

كه دوباره ديدمش ، يهو بند دلم پاره شد. يه كم رفتم نزديكترو نگاش كردم،

اونم منو نگا كرد، كسه زيادي اون دورو برا نبود جز چند نفري كه گاهي از كنارمون رد ميشدن

همينطوري  زل زده  بود توي چشام، چقدر به نظرم قشنگ و دوست داشتني اومد.

 يه شيطنت خاصّي تو چشاش بود كه مجبورم كرد نا خداگاه  بهش لبخند بزنم ،

 يهو  اونم يه لبخند ناز نشست گوشه ي لبش ، خيلي وقت بود كه هر روز ميديدمش ولي تا حالا

اينجوري بهش توجه نكرده بودم ، صورتش يه كم توپولو بود ولي با نمك و دوست داشتني،

حس خيلي خوبي داشتم وقتي فكر ميكردم كه براش مهمم . وقتي ميديدم با وجود

آدماي دورو برش هواسش هميشه به منه و من از همه چيز و همه كس براش مهمترم كيف ميكردم.

 راستش به دورو برياش هم حسوديم ميشد كه دوستي مثل اون دارن ،

دلم ميخواست فقط مال من باشه ، انگار با چشاش باهام حرف ميزد ، ازم خواست نرم و به حرفاش

گوش بدم ، بهم گفت كه دلش واسم تنگ شده بود ، گفت چند وقتيه بهش توجه نكردم ،گفت هميشه

عاشقم بوده و به بزرگيه خدا قسم خورد كه تا آخر دنيا هم عاشقم ميمونه ، گفت خيلي وقتا ندونسته

رنجوندمشو بقيه برام مهمتر از اون بودن. از نا مهربونيه خودم يهو اشك تو چشام جمع شد با خيس

شدنه چشام چشماي اونم خيس شد. با نگاهش ازم خواست گريه نكنم ، قسم خورد با هر قطره از

اشكي كه ازچشام مياد يه كم از عمرش كم ميشه. چشمامو بستم و با خودم فكر كردم منم واقعا

دوسش دارم ، حس كردم خيلي وقته كه اين احساس باهامه از همون وقتي كه براي اولين بار ديدمشو

همون موقع هم تو مهربونيه چشماشو بزرگيه دلش گم شدم . آره اون گمشده من بود

 كه حالا خودش برام پيدا شده بود. يه لحظه وجودم لرزيد ، ترسيدم چشامو باز كنم

 و اون رفته باشه ، ترسيدم دوباره گمش كنم.

ولي چشامو كه باز كردم ديدم هنوز دو تا چشم قشنگ و مهربون داره نگام ميكنه يه لحظه تو دلم به

سادگيه خودم خنديدم كه فكر ميكردم ميره ، نه ، اون هيچ وقت منو تنها نميزاره.

يه لحظه دلم خواست بوسش كنم . دورو برم و نگا كردم و وقتي مطمئن شدم كسي نزديكمون نيست

آروم صورتم و بردم جلو تا لپشو ببوسم ولي يهو نميدونم چي شد اونم لبشو آوردجلو و آروم از لبام

بوسيد ، زود اومدم عقب و از خجالت سرخ شدم ء اونم سرخ شد. فكر كنم فهميد ناراحت شدم چون غم 

آروم نشست تو نگاش بهم گفت من و اون هميشه مال هم ميمونيم پس نبايد ازش خجالت بكشم. آره ،

من دوسش داشتم ، اونم دوسم داشت. هر طور كه شده بايد به دستش مياوردم. انگار  فكرم و از تو

چشام خوند. گفت : يعني ميشه ؟؟!! با يه چشمكه قشنگ كه جوابشو خيلي قشنگتر بهم داد بهش

اطمينان دادم كه ميشه  و بعد ........

.

.

 

روزها از اون روز ميگذره و من باز با همه ي وجودم عاشق دختريم كه هر وقت جلوي آينه ميشينم زل

ميزنه تو چشام و با همه ي وجود ميگه كه دوستم داره.

 آره ، با اينكه اون آينه يه واسطه ست براي بودن عزيزترينم كناره من.

 ولي با خريدنش من بهترين هديه خدارو به خودم دادم.

خدايا شكرت براي دادنه من به من.  

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت


بالاتر از بالا

 

از آن بالا بالاها نگاه میکنم توی دستانم

خالیند

خالیه خالی. از همین بالا بالاها توی آن پایین پایین ها دنبال دلم میگردم

نیست انگار

سراغش را که میگیرم نشانیه بالا را میدهند

از این پایین پایین ها نگاه میکنم آن بالا بالاها

دلم را میبینم ولی

.

.

.

.

.

ولی هر چه قدر که دستانم  خالی بود دلم پر است

دلم آن بالا بالاها سنگینی میکند

دستانم را آرام و به یاد او میارم بالاتر

حالا دل پرم خالی میشود توی دستان خالیم

و من خالیتر میشوم توی دلم

چقدر سبک میشوم و میروم بالاتر

آن بالا بالا ها

نشانیه تو را میگیرم

میگویند برو بالاتر

آن بالا بالاها .

میروم و میروم تا میرسم به تو

از این بالا بالاها آن پایین پایین ها چه دور دیده میشود خدای خوبم

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


روز عشق

 

واژه میادو میره تا میخوام از تو ذهن پریشونم بیرون بکشمش ازم دورتر میشه

دنبال یه نشونی میگردم تو دل در به درم ، یه نشون از یه عشق قدیمی ،

یه نشون از یه احساس که بود و الان نیست

چه خو به که الان نیست

شایدم خیلی خوبه.

میدونین قبلنا که میخواستم بنویسم فکر میکردم،

ولی الان افتادم تو خط نوشتنه بی مغز، انگشتامو ول میدم رو کیبورد تا هر جا که دلشون میخواد سرک بکشن،

رو هر دکمه که میخوان قل بخورن،حتی فکر نمیکنم به فعل و فاعل نوشته هام.

چرا همیشه  من باید با دارم بیاد او با دارد؟

چرا همیشه   فاعل باید کننده ی کار باشه و فعل زمان انجام کار؟

اصلا چرا واسه یه خروار آدم که هیچ کدومشونم تنها نیستن باید جمع آورد و در عوض واسه من (ه) تنها مفرد؟؟؟؟

نخندین به نوشته هام، اینا همش غصه ست. غصه ی دل کوچولوی یه عالمه کلمه

که محکومن به قانونه بیرحمانه ی  ما آدما تا حالا به این فکر کردین که  شاید وقتی  ما میگه داریم، من دلش بگیره که فقط داره؟؟؟؟

یه بار شده دل به دل ( او ) بدین  ؟؟؟ ببینین چرا همیشه تنهایی میره؟؟؟

خب نشده دیگه،اگه شده بود ......

 

فقط اومدم بگم که یادتون باشه  امروز که روز عشقه (ما) خوشحاله و باز (من) تنها.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 25 بهمن1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


تو

 

صدا، صدای آشناییست

شاید صدای باد

شاید هم باران

و شاید صدای تاپ تاپ قلبم برای تو.

.

.

انگار مرا میخواند در حجوم واژه ها، و انگار زیر لب لالایی عشق به خوردم میدهد.

در هر حال ، هوا را هر چه قدر هم که نفس بکشی باز برای کشیدنش بال بال میزنی.

عین تو که هر قدر هم باشی باز باید باشی.

میفهمی چه میگویم ؟؟؟

زیاد پی تشابهت با صدا و لالایی و هوا نگرد.

بودنت مهم است

.

.

.

.

همین

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 4 بهمن1387 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


هست و نیست

 

من اینجام و نیستم

سردمه،پتو رو میکشم روی صورتم، چشامو میبندم و میرم اون قدیم قدیما،مثلا دیروز،

یا شایدم فردا ،خوب فردا هم قدیمه دیگه، الان هم نباشه پس فردا میشه قدیم.

 دلم لواشک میخواد، لواشک ترش .

دلم میخواد با پوست بجوامش و همون جوری با دهن لواشکی عشقم و ببوسم.

بعد محکم بقلش کنم و جوری که نفهمه دستای ترش و لواشکیمو بمالم رو پیرهن تمیز و اتو کشیدش

،تا اگه یه روز تو دلواپسیام گمش کردم، بتونم با دسته گلی که به آب دادم پیداش کنم.

بعد با یه لبخند بچگونه از کار بزرگونه ای که انجام دادم خیال خام همه ی آدمای پرروی روی زمین و

خط خطی کنم.

کی میدونه،شاید یه روز اگه اونم من و گم کرد رد دستای کوچولوم و بگیره و بهم برسه.

با فکرش گرمم میشه، دیگه سردم نیست.

پتو رو از سرم کنار میکشم و غرق میشم تو سیاهی شب.

امشب عشقم حتما میاد به خوابم.

 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 23 دی1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


کاش بودی بینمان ..استاد

 

من حسینم...من پناهیم

 

 

 

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش …
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو،ها؟!

 سیاه

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه….
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود …حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و…
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو…..
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه…
تو گذر…
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم

 


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


من + تو = ما

 

من که بودم تو نبودی

تو که آمدی باز من بودم ولی این بار تو هم بودی

روزها که گذشت تو بودی ولی دیگر من من نبودم

یعنی بودم ولی آن من ِ اولها نبودم

دقت که کردم انگار تو هم دیگر تو نبودی

چی مان شده بود خدا میداند

روزی خدا آمد این نزدیکی ها

دست من و تو را گرفت گذاشت توی دست هم

به شیرینیه این پیوند عشق را گذاشت توی قلب من و تو

در عوض من و تو را گرفت و جایش یک ما داد دستمان.

 

 

من و تو که ما شدیم من گم شد . تو هم گم شد.

و ما ماندیم و عشق.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


بی ربط

 

اتاقتون رو هر وقت خودتون دوست داشتين مرتب كنين! باور كنين اگه فرش اتاق به جاي از تميزي برق زدن، پرز گرفته باشه و يا در كمد شما به جاي قفل بودن، نيمه باز باشه اعدام نخواهيد شد. باور كنين اگه روي تلفن اتاقتون نيم سانت خاك، نشسته باشه و شما روي تختي بخوابيد كه بعضي وقتها يه صداي لرزشي از اون مياد هيچ اتفاق ناگواري براي بشريت نميفته.

 

 

باور كنين اگه كتابهاي شعر با كتابهاي الكترونيك شما قاطي شده باشه سوابق اديسون و يا افتخارات حافظ زير سوال نميره. باور كنين اگه يه محدوده 20 در 30 سانتيمتر زير يك كوه از كتاب رو تميز نكنين قرار نيست اون دنيا مواخذه بشين. باور كنين اگه تابلوي روي ديوار شما زاويه 5 درجه نسبت به خط افق گرفته باشه قانون نيوتن عوض نميشه. باور كنين اگه شما مرتب ترين آدم دنيا باشين قرار نيست هميشه نمره 20 بگيرين. باور كنين اگه يه آدمي مثل من كمي اتاقش شلوغ باشه باز هم زندگي ميتونه جريان داشته باشه. من توي تمام مدتي كه اتاقم شلوغ و درهمه هيچ چيزي رو گم نميكنم اما به محض اينكه به توصيه اطرافيان مجبور به مرتب كردن اتاق ميشم بلافاصله چندين چيز مهم گم و گور ميشه! باور كنين الان درست يك هفته است كه من اتاقم رو مرتب كردم و درست يك هفته است كه جاي همه چيز عوض شده! درست يك هفته است كه اعصابم به هم ريخته و مطمئنم چند روز ديگه كه دوباره اتاقم شلوغ بشه تمام چيزهايي كه گم كردم رو دوباره پيدا ميكنم! نميدونم والا... كاشكي يه نفر من و درك ميكرد...

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 19 آذر1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


تمنا

 

سرم را میکنم توی بالشم

مبادا حق حقم را بشنود کسی

میخواهم باشم و حس کنم بودن را و چه عاشقانه سمفونی نگاهت به گونه هایم مینشیند

نفس حبس شده ی نگاهم را فوت میکنم توی صورتت

 داغ میشوی از عشق و من نفس نفس میزنم  روی احساسم

خسته که نیستم از بودن و داشتن و خواستن

ولی دلم تند تند میزند

بین این همه تو  گم میشوم 

میگردم دنبال خودم و باز گم تر میشوم انگار.

این منی که هست من نیستم

میفهمی؟

 

 

خیسی بالشم صورتم را قلقلک میدهد

تلخ میخندم و زار میزنم.

.

.

تو میدانی من کجا خودم را گم کرده ام ؟؟!!؟

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 11 آذر1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت


یک دو سه

 

توی دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز.

به هرجا که دلت می‌خواهد بدوز؛

به زندگی،

 به مرگ،

به عشق،

به هرچه دوست داری.

در برابر نگاهت من ابر می‌شوم،

دود می‌شوم که بتوانی مثل باد بازی‌ام دهی.

نفس گرمت را روی تنم فوت کن، ببين چه‌گونه ناپديد می‌شوم.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 17 آبان1387 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


من هستم

 

 

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی
خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکسته‌ام
اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینه‌ام را هر آن می‌درد
اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان زیبای تو ...

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


آمدنم را رج خواهم زد

 

میگویند بودن سخت است

ولی گویی نبودن از بودن هم سخت تر است

میخواهم باشم ، امّا اینبار:

نه هر بودنی

پس

خاطرات بودنش را قاب میکنم و میچسبانم روی دیوار دلم

زندگی باید کرد

.

.

.

.

حتی اگر او نباشد

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


............. بر میگردم

 

توی چشمام نگاه کرد و گفت

خانم محترم  این کارهاتون چه معنی داره؟

مگه من هزار بار بهتون نگفتم بین من و شما هیچ رابطه ای نیست؟

من خودم یه معشوقه  دارم  ، با تمام وجودم هم دوسش دارم

گوشم میشنید و دستام به وضوح میلرزید

یک آن دلم به حال خودم سوخت

 من بدون این که بخوام داشتم تاوان کارای دلم و پس میدادم

و اون بدون این که بدونه چه بلایی داره با حرفاش سرم میاره

 یکریز و بدون وقفه محکومم میکرد

میخواستم فریاد بزنم و بگم آخه بی انصاف مگه من تا حالا ازت انتظار عشق داشتم؟

مگه من در برابر عشق بزرگم از تو عشق طلب کردم؟

مگه  کادوی تولد معنی میخواد؟؟؟؟؟؟

کاش میدونستی  منظور من از همۀ این کارا دلبری کردن از تو نبوده و نیست

من فقط دارم کاری رو میکنم که دلم بهم دستور میده

ولی با این همه ، لبهام انگار که به هم قفل شده باشن

نتونستم چیزی بگم

فقط آروم با صدایی که انگار از ته چاه در میومد بدون اینکه نگاش کنم گفتم:

من کار بدی نکردم

فقط

یه سبد گل برا تولدت.....

بقیه جمله م رو خودم هم نشنیدم

یه نگاه سرد بهم کردو آروم از کنارم گذشت

داشتم از پشت سر نگاش میکردم که برگشت و بهم گفت

سبد گلتون رو هم میتونید توی جوبِ روبروی گلفروشی ببینید

و بعد جلوی چشمای پر از اشک من دست عشقش و گرفت و دو تایی  از کنارم رد شدن

حتی برنگشت تا چشمای خیس از عشقم و ببینه

یه چیزی تو وجودم فریاد میزد که آیا

این بود جواب همۀ دلواپسیات؟

این بود جواب اون همه عشق؟

و من باز مثل همیشه بدون شنیدن صدای عقلم تنها فکر کردم

که چقدر دلم براش تنگ شده بود،

 کاش میتونستم  با صدای بلند که همۀ عالم و آدم بشنون فریاد بزنم که من هیچ وقت از تو عشق نخواستم

هیچ وقت

ولی تنها با غروری که به جای شکستن، زیر پاش لهش کرده بود

با تمام وجود قدمای نازنینشو دنبال کرد م

انقدر از پشت سر نگاهش کردم که دیگه از محدوده دیدم خارج شدن

چقدر خوشحال بودن، و من چقدر بیرحم بودم اگه با بیقراریام آرامش قشنگشون رو بهم میزدم

آره

باید دلتنگیامو واسه همیشه برا خودم نگه دارم

برو عشق من

برو و بدون اگه گفتم زندگیم ، اگه گفتم عمرم  .....  عمرو زندگیم  بودی وهستی

و این رو هم بدون

تو  فقط میتونی دوست نداشته باشی

ولی حق نداری دوست داشته نشی

برو نازنینم

برو و بدون دعای من همیشه پشت سرت هست

 و تا ابد دوستت دارم

برو

و خوشبخت باش

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


 

بهار رقصید
و اردیبهشت فهمید راز بهشتی شدنش را...
فرشتگان ایستاده بودند به صف تا خداوند یکی را برگزیند
برای آوردن تو به زمین...به آغوش من
سوغاتی بهار! تولدت مبارک.

 



 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


 

 

امسال است

ولی من گویی در پارسال  جا مانده ام

سالی که او بود ، من هم بودم

میدیدمش ، شاید کم ولی میدیدمش

امسال است و شاید او دیگر نباشد ، شاید هم

نخواهد  که باشد

امسال است ولی کاش پارسال بود

پارسال او مهربان بود

ولی شاید امسال نامهربان باشد

 

 

 

 

 

خدایا ، امسال است ولی من  در  پارسال جا مانده ام

نمیدانم امسال سال من خواهد بود یا نه

ولی پارسال سال من بود چون پارسال میزبان بهترین مهمان قلبم بودم

ولی امسال شاید او نخواهد مهمان من باشد

باشد ، عیبی ندارد  امسال مهمانم نباشد ولی صاحبخانه که هست

آری نازنینم شاید امسال پارسال نیست

ولی تو امسال مهمان قلبم  نیستی بلکه صاحبخانه ای

و ای کاش امسال هم مثل پارسال قشنگ و پر از تو باشد

فقط بدون آنهمه انتظار.

و  شاید امسال .....

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 17 فروردین1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


چه قدر سخته .....

 

 

 

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری .
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار

زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .

 

 

 

 

 

 


چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش
هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .
چقدر سخته وقتی ﭘشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم
دوسش داری .
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنهابه افق می نگرم
به قفس
که امنیت غریبی است
وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟؟؟؟؟
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت