تبليغاتX
 از پیله تا پروانگی

آمدنم را رج خواهم زد

 

میگویند بودن سخت است

ولی گویی نبودن از بودن هم سخت تر است

میخواهم باشم ، امّا اینبار:

نه هر بودنی

پس

خاطرات بودنش را قاب میکنم و میچسبانم روی دیوار دلم

زندگی باید کرد

.

.

.

.

حتی اگر او نباشد

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


............. بر میگردم

 

توی چشمام نگاه کرد و گفت

خانم محترم  این کارهاتون چه معنی داره؟

مگه من هزار بار بهتون نگفتم بین من و شما هیچ رابطه ای نیست؟

من خودم یه معشوقه  دارم  ، با تمام وجودم هم دوسش دارم

گوشم میشنید و دستام به وضوح میلرزید

یک آن دلم به حال خودم سوخت

 من بدون این که بخوام داشتم تاوان کارای دلم و پس میدادم

و اون بدون این که بدونه چه بلایی داره با حرفاش سرم میاره

 یکریز و بدون وقفه محکومم میکرد

میخواستم فریاد بزنم و بگم آخه بی انصاف مگه من تا حالا ازت انتظار عشق داشتم؟

مگه من در برابر عشق بزرگم از تو عشق طلب کردم؟

مگه  کادوی تولد معنی میخواد؟؟؟؟؟؟

کاش میدونستی  منظور من از همۀ این کارا دلبری کردن از تو نبوده و نیست

من فقط دارم کاری رو میکنم که دلم بهم دستور میده

ولی با این همه ، لبهام انگار که به هم قفل شده باشن

نتونستم چیزی بگم

فقط آروم با صدایی که انگار از ته چاه در میومد بدون اینکه نگاش کنم گفتم:

من کار بدی نکردم

فقط

یه سبد گل برا تولدت.....

بقیه جمله م رو خودم هم نشنیدم

یه نگاه سرد بهم کردو آروم از کنارم گذشت

داشتم از پشت سر نگاش میکردم که برگشت و بهم گفت

سبد گلتون رو هم میتونید توی جوبِ روبروی گلفروشی ببینید

و بعد جلوی چشمای پر از اشک من دست عشقش و گرفت و دو تایی  از کنارم رد شدن

حتی برنگشت تا چشمای خیس از عشقم و ببینه

یه چیزی تو وجودم فریاد میزد که آیا

این بود جواب همۀ دلواپسیات؟

این بود جواب اون همه عشق؟

و من باز مثل همیشه بدون شنیدن صدای عقلم تنها فکر کردم

که چقدر دلم براش تنگ شده بود،

 کاش میتونستم  با صدای بلند که همۀ عالم و آدم بشنون فریاد بزنم که من هیچ وقت از تو عشق نخواستم

هیچ وقت

ولی تنها با غروری که به جای شکستن، زیر پاش لهش کرده بود

با تمام وجود قدمای نازنینشو دنبال کرد م

انقدر از پشت سر نگاهش کردم که دیگه از محدوده دیدم خارج شدن

چقدر خوشحال بودن، و من چقدر بیرحم بودم اگه با بیقراریام آرامش قشنگشون رو بهم میزدم

آره

باید دلتنگیامو واسه همیشه برا خودم نگه دارم

برو عشق من

برو و بدون اگه گفتم زندگیم ، اگه گفتم عمرم  .....  عمرو زندگیم  بودی وهستی

و این رو هم بدون

تو  فقط میتونی دوست نداشته باشی

ولی حق نداری دوست داشته نشی

برو نازنینم

برو و بدون دعای من همیشه پشت سرت هست

 و تا ابد دوستت دارم

برو

و خوشبخت باش

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


 

بهار رقصید
و اردیبهشت فهمید راز بهشتی شدنش را...
فرشتگان ایستاده بودند به صف تا خداوند یکی را برگزیند
برای آوردن تو به زمین...به آغوش من
سوغاتی بهار! تولدت مبارک.

 



 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


 

 

امسال است

ولی من گویی در پارسال  جا مانده ام

سالی که او بود ، من هم بودم

میدیدمش ، شاید کم ولی میدیدمش

امسال است و شاید او دیگر نباشد ، شاید هم

نخواهد  که باشد

امسال است ولی کاش پارسال بود

پارسال او مهربان بود

ولی شاید امسال نامهربان باشد

 

 

 

 

 

خدایا ، امسال است ولی من  در  پارسال جا مانده ام

نمیدانم امسال سال من خواهد بود یا نه

ولی پارسال سال من بود چون پارسال میزبان بهترین مهمان قلبم بودم

ولی امسال شاید او نخواهد مهمان من باشد

باشد ، عیبی ندارد  امسال مهمانم نباشد ولی صاحبخانه که هست

آری نازنینم شاید امسال پارسال نیست

ولی تو امسال مهمان قلبم  نیستی بلکه صاحبخانه ای

و ای کاش امسال هم مثل پارسال قشنگ و پر از تو باشد

فقط بدون آنهمه انتظار.

و  شاید امسال .....

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 17 فروردین1387 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


چه قدر سخته .....

 

 

 

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری .
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار

زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .

 

 

 

 

 

 


چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش
هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .
چقدر سخته وقتی ﭘشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم
دوسش داری .
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنهابه افق می نگرم
به قفس
که امنیت غریبی است
وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟؟؟؟؟
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت


بی عدالتی

 

 

 

امروز چه ناعادلانه شکستم

بی دلیل...

تنها به جرم سادگی

وشاید هم

..............

چه قدر صدایش خسته بود از پشت فاصله های تکراری

و چه قدر دوستش داشتم

کاش مقایسه نمیشدم با دیگر کسانی که دوستش داشتند

و کاش  فرق نگرانی را با بی اعتمادی میفهمید

خواسته اش تنهایی بود و دلیلش بی دلیلی

و چه مجازات سنگینی  برایم رقم زد

خود خستگی را بهانه کرد

 ولی ای کاش پشت همۀ شادیهایم خستگی ام را میدید

کاش میفهمید در محکمۀ دوستی

شاهدان چه ریاکارانه بی انصافیم را شهادت دادند

و او چه راحت شهادتشان را پذیرفت

اشکهایم آزادانه گوناهایم را می بوسند

بی آنکه حتی لحظه ای به فکر تنهاییم باشند

تنها دلگرمیشان رضایت اوست

و من

 

 

 

 

 

 

مثل همیشه لرزش دستانم را زیر اعتمادم به خدا پنهان میکنم

شاید روزی  خودش عادلانه میانمان قضاوت کند

و شاید روزی دوباره  پاکی عشقم را به همگان اثبات کند

مهربانترین ساکن سرزمین نامهربانی، بدان

حتی قضاوت اشتباهت ذرّه ای از محبتم نسبت به تو کم نمیکند

تا دنیا دنیاست و قیامت پا برجا

با ذرّه ذرۀ  وجودم :

 

دوستت دارم

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


برای تو

 

 

امروز آسمان عشق کبود است ، کبود

 

امروز روز عشق است

 

و من

 

گم میکنم خود را در

 

قصّه های بی بازگشت عشق

 

تا شاید در بی برگشت ترین قصّۀ عالم بیابمت

 

و زمزمۀ عاشقانۀ امروز را در گوشت زمزمه کنم

 

عاشقانه های نگاهت را بدزدم و با وجود رد عشق لیلی گونه ام

 

لیلی وار هدیه ولنتاین را در دستانت بوسه باران کنم

 

و اعتراف کنم دوستت دارم

 

حتی اگر هنوز هم شانه هایت التماس شانه هایم را برای تکیه کردن

 

نادیده بگیرند

 


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت


 

 

این روزها تو را در چشمهای زیادی می بینم.

نشسته ای توی دل آدمهای دورو برم  و هر وقت نگاهت می کنم به رویم لبخند می زنی. انگار نگاهم می کنی تا بیایم پیشت.

شاید هم می خو اهی به یادم بیاوری که در دل من هم جا هست ,

جا می تواند باشد , برای آمدن تو برای حضور تو, شاید هم می خواهی بگویی دل تو هم برایم تنگ می شود , شاید.....

این شبها بوی تو همه جا توی هوا پیچیده است. دم غروب از هر کوچه و خیابانی که می گذرم عطر نام تو را می شنوم رد تو را می بینم این بو را تا آخر شب میریزم توی ریه هایم و دلم می خواهد آن را نگه دارم آن را همیشه داشته باشم

شاید فکر می کنم این عطر را من همیشه نمیتوانم پیدا کنم شاید این شبها را همیشه نمی توانم  داشته باشم.

 

 

 

شاید......

این روزها  و این شبها هر چه جلوتر میروم . بیشتر دلم برای تو تنگ می شود  بیش تر دلم می خواهد تو را تماشا کنم . تو را صدا بزنم کنار تو بنشینم  با تو حرف بزنم و به حرفهای تو گوش کنم دلم می خواهد با تو تنها باشم به دور از همه ی چشمها  و دیگر اصلا برایم مهم نیست که مردم درباره ی ما چه فکر میکنند . شاید فقط دلم میخواهد باز هم دوستت داشته باشم مثل همیشه شاید باز میخواهم با هم دوست باشیم شاید فقط میخواهم باز هم مرا دوست داشته باشی. شاید......

لحظه های با تو بودن با تو حرف زدن این لحظه ها شاید ماندنی ترین لحظه های عمر من باشد .

عمرا اگر کسی بتواند لذ ّتی مثل لذ ّت این لحظه ها به من بچشا ند . عمرا اگر کسی بتواند  این لحظه ها را از خاطرم ببرد. امشب تو صدایم زدی. امشب تو به حرف دلم گوش دادی . امشب به من نشان دادی که چقدر دوستم

داری ;  چه قدر دوستم داری چه قدر دوستم داری.......

و حالا فقط می خواهم این لحظه ها تا ابد تکثیر شوند و بی خیال همه آنهایی هم که جور دیگری در باره ما فکر می کنند وقتی فقط من و تو هستیم هزار بار به تو بگویم:خدایا!دوستت دارم........

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 16 بهمن1386 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


اشک سبز

 

بر جاده هاي يخ زده ي ترديد

در روزگار آهن و خشم و خون

در سال هاي منجمد اکنون

آهنگ نام توست

که چون خورشيد پاره اي

در قلب از تپش ايستاده ي زمان

جوشش و خروش جاري مي کند

 

نام تو هستي را به دو نيم قسمت مي کند

نيمي سبز ، نيمي سرخ

نيمي خون ، نيمي شمشير

 

 

آزادگي بر مدار خون جاري تو مي چرخد

همان خوني که قرن هاست

در رگ تاريخ

پيغام جاودانگي ات را

بر دل جويندگان حقيقت

- چون آيه هاي مقدس خدا -

نازل مي کند

 

 

 

 

 

اينک در همهمه ي حيرت و بي کسي

دستان تهي مانده ي ما را

از دامان بلند نگاهت

کوتاه مکن

يا حسين!

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت


سالهاست

 

پنجره ی باز...

پرده ها کنار....

باد می یاد..

من مثله همیشه سردمه...

دفتر خاطراتم زیر پنجره....

 

 

 دوتا قطره اشک روی شیشه حیرون یکی گریه من یکی مال بارون

 

 

جای من....باد ورقش می زنه....

پنجره رو می بندم.....

زمان و من....توی گذشته  جا می مونیم.....

الان..سال هاست که این جوریه...!

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت


 

 گاهي بيا و لحظه‌اي بمان

دستي به روي شانه‌ي من بگذار تا از فراز ماندنت

 اين سطرهاي در هم و برهم

اين تلخ نوشته هايم و اين شعرهاي مبهم و خط خورده‌ي مرا

در دفترم بخواني

 

TinyPic image

 

 تا سطرهای تار روشن شوند

تا من قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من بنويسي

 آمدنت را

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 10 آذر1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


 چشم هاي تو.. مي داني؟ چشم هاي تو هميشه درد بزرگ بشريت است. چشم هاي تو هميشه به جاهاي دور ختم مي شود، به اقيانوس هاي هرگز کشف نشده، به آن طرف ديوار هاي ندبه، به حرف هاي نگفته يک عاشق، به کتاب هاي هرگز نوشته نشده و نامه هايي که هيچوقت به مقصد نمي رسند. چشم هاي تو هميشه به جاهاي بعيد ختم مي شود، به انسان، به آزادي، به آرامش ابدي.. چشم هاي تو هميشه به تمام نشدني ها تمام مي شود؛ و وقتي نگاهم مي کني، احساس مي کنم چيزي مثل قطره هاي آب که سال ها سنگ هاي معبد «چک چک» را سوراخ سوراخ کرده اند، در من جاري مي شود.

 سرم آرام سنگين مي شود، چشم هايم بي اراده بسته مي شوند. مسووليت دردهايم، آن دردهاي بزرگم، آن رنج هاي عظيم بشري را که قرن هاست بر دوشم سنگيني مي کنند، مي دهم به چشم هاي تو . سر مي خورم از گونه ات. سوار خواب مي شوم، آرام مي شوم، مي گريزم از واژه ها..خيره مي شوم به چشم های تو.. چشم هاي تو، می دانی؟ هميشه درد من است، هميشه درد بزرگ بشريت است..

                  

                                              حمیدرضا قاسمی طهرانی



 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


توبه کن ای انسان

 

چه آسان می شکنند آن عهدها که در آسمان بسته شدند ;

و چه ساده زمین فراموش می کند آنچه را که بدان فرمان داده شده بود !

چه آسان پرده‌ی عفت دریده می شود ! به آسانی آتش یک نگاه و به سادگی هجوم یک صوت...

ببین که چه زود خدا فراموش می شود ، آن خدا  که روحش را در همان آغاز در انسان دمید ولی

افسوس که این پوچ بی‌مقدار به لذت لحظه‌ای همه‌ی آنچه را که در سفره‌ی نور برایش

چیده شده بود برچید!

 

عشق پاک الهی را با شهوتی شوم و ننگین معاوضه کرد و بهشت را به تار مویی فروخت ...

نه عشق را فهمید و نه معشوق را ; گناه را عشق انگارید و آتش را معشوق ...

وای بر انسان !

چه پست نمود خود را ، او که روزی احسن الخالقین بود حال ببین که پست ترین زمینیان است !

وای از آن روز که نزد حضرتش ، چشمانش بازگوید آنچه را که دیده و سیمایش فاش سازد فتنه هایی

را که به پا داشته ...

اعوذ بالله من النفسی ! 

دیگر وقت توبه است ...

توبه کن ای انسان ! 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد

 

 

 

 

 

من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ

 

سرزنشم کنند. 

 

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانۀ پنهام شدن. میگویند از صبح بنویس ،

 

 از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،

 

باران پنجرۀ چشمانم را شسته است .

 

 همه دلشان نقشهای مثبت میخواهد و آدمهای خوشحال ،

 

امّا من گمان میکنم که این خیلی خوب است که من نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت

 

را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطّر پاییز ،

 

که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است .

 

قیمت وفا شاید بیشتر از آن بود که بهانۀ دوست داشتنی

 

زندگیم از عهدۀ داشتنش بر آید.

 

سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکّه میکند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او

 

 که باید پُر باشد خالیست ، نمیتوانم باور کنم نه رفتنش و نه ماندنش را .

 

مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم به بهانۀ تولّد حقایق غم انگیزی که

 

 درد را به درد می آوردو آتش را می سوزاند.

 

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ،

 

 اگر ترانه ها ثمرۀ تخیل بود به جنون نمیرسید، اعتراضی نیست

 

کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضی ست.خلاصه غم سنگینی ست اگر سر

 

نخواستن دلی دعوا باشد.

 

امّا همیشه حق با برنده هانیست، می توان در حین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس

 

کوچه های دنیا گدایی کرد .قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست ،

 

بی علاج ست ،  دانستنش کم کم آدم را می کُشد ،

 

گریۀ شبانه می آورد ، امّا همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست

 

(( اون یکی رو جز من داشت)) .

 

سکوت میکنم تا  به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد، گریه

 

میکنم باشکوه ، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمیشنود و نمیداند که ماه

 

خوشبختی مشترک همۀ بی ستاره هاست .

 

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن  از کسی که

 

 بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتۀ من است :

 

 

 

چی کار کرد این دل سادم                     که از چشـــم  تو  افــتادم؟

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 19 خرداد1386 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت


ولی افسوس که................

 

سرگردان و تنها در ميان سکوت مبهم خيال بر ديوار

 

خاطرات خوش دیروز تکیه زده ام........

 

 

و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت میخورم.......

 

 

روزهايي که در کوچه باغ عشق شروع شد و در

 

خزان جدایی به پایان رسید .....

 

 

ديرگاهيست که قفل پنجره اميد را در کوره راههاي

 

امیدهای ناتمام دلم جا گذاشته ام.....

 

چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشک و آه براي

 

قلبی که شاید هرگز نفهمید چه قدر

 

                                                                   

 

                                          دوستش دارم

 

 

TinyPic image

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


برای او

 
 
خداوندا...

در این سال جدید . پای سفره ی هفت سین. فقط یک آرزو دارم.

نمی خواهم که (من) به (او) برسم.

می خواهم که (او) به (تو) برسد.

...

خداوندا...دوستش دارم. دوستش بدار.

و کمک کن بیشتر دوست بداردت.

...

جادوگر سبز رنگ من! کاش ۸۶ را

پاک

شروع کنیم...قدمی به خدا نزدیک تر شويم ...

...

 در عید ۸۶ احساسی در قلب من است

که عشق گویندش

 می ترسم با (وصل) زمینی بشود ، قداست آسمانی اش لکه بگیرد

نزديك به يك سالش می شود!!...يك سال عاشقی...

آهای خوشگل عاشق...افسون سبز...

روی ماه خداوند را ببوس!!

 

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه 11 فروردین1386 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت. ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.